تبليغاتX
راز دل رازقی

راز دل رازقی

چرا ما همیشه زود قضاوت میکنیم؟

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند…
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید…
که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی …
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید …
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم!؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/06ساعت 13:2  توسط رها  | 

زن و شوهری که در همه چیز شریک هستند

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
-پیرزن جواب داد: بفرمایید
چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟
-پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/06ساعت 13:0  توسط رها  | 

برگ یا سنگ بودن

پیرمردی از کنار مرد جوانی گذشت . اورا دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست . مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است . به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم ؟مرد سالخورده برگی از درخت کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد و با آن می رود ، سپس سنگی بزرگ را ازکنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت . مرد سالخورده گفت : این سنگ را هم که دیدی به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و برجریان آب تاثیر گذاشت . حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت : اما برگ که آرام نیست ، او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست !؟لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد . من آرامش سنگ را ترجیح می دهم . مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حالا که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هرجایی که هستی ... آرام و قرار خود را ازز دست مده ...

در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را ؟پیر مرد لبخندی زد و گفت : من تمام زندگی ام ، خودم را با اطمینان به خالق رودخانهء هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایس هرگز دل آشوب نمی شوم . من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت .

دوست من .. برگ یا سنگ بودن ..انتخاب با توست ..

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/30ساعت 22:29  توسط رها  | 

ارقام را حذف کنید!

اعداد را از زندگی‌تان حذف کنید. یادتان باشد قرض‌های شما و اعداد و ارقامی که کابوس زندگی‌تان شده است، شما را از شادمانی‌ها دور می‌کند و افکار مشوش و پریشانی را در ذهن‌تان برجای می‌گذارد.
جسم آینه روح است. اگر آینه روحتان کور شده است باید ذهن‌تان را از تیرگی‌‌ها پاک کنید.
مطمئناً زندگی هر انسانی که مسئولیت هزینه‌ها و دخل و خرج زندگی را بر دوش دارد، خالی از دغدغه و ارقام ریز و درشت و حساب و کتاب نیست.
با این حال کسانی این راه را به سلامت و شادمانی طی می‌کنند که بتوانند در فرصت‌های مناسبی ذهن‌شان را از این گرفتاری دور کنند.
اگر به این نکته توجه داشته باشید که در سایه تلاش و کوشش و با کمی تدبر و مدیریت مسیری تازه و جدید می‌یابید، آن‌وقت دیگر هیچ‌گونه نگرانی احساس نخواهید کرد.
روانشناسان بر این عقیده هستند تکیه‌‌گاه ذهنی افراد بر مسائلی کلی‌تر و دورشدن ذهن از پرداختن به جزئیات به آنان کمک خواهد کرد تا بتوانند با دید بازتر به مسائل نگاه کنند و به نتیجه بهتری نیز دست یابند.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/19ساعت 0:11  توسط رها  | 

زندگي را به تمامي زندگي كن

زندگي را به تمامي زندگي كن.در دنيا زندگي كن بي آن كه جزئي از آن باشي.همچون نيلوفري باش در آب زندگي در آب بدون تماس با آب، زندگي به موسيقي نزديكتر است تا به رياضيات.رياضيات وابسته به ذهن اند و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي كند. زندگي سخت ساده است. خطر كن، وارد بازي شو چه چيزي از دست مي دهي؟ با دست هاي تهي آمده ايم و با دست هاي تهي خواهيم رفت. نه، چيزي نيست كه از دست بدهيم فرصتي بسيار كوتاه به ما داده اند تا سرزنده باشيم تا ترانه اي زيبا بخوانيم و فرصت به پايان خواهد رسيد. آري اين گونه است كه هر لحظه غنيمت است. مرگ تنها براي كساني زيبا است كه زيبا زندگي كرده اند. از زندگي نهراسيده اند. شهامت زندگي كردن را داشته اند. كساني كه عشق ورزيده اند، دست افشانده اند و زندگي را جشن گرفته اند. پس هر لحظه را به گونه اي زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ؟ شايد آخرين لحظه باشد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 19:14  توسط رها  | 

چرا به دنیا آمده ای؟

به دنیا پا نهاده ای درست مانند کتابی باز، ساده و نانوشته

باید سرنوشت خود را رقم بزنی

خود و نه کس دیگر

چه کسی می تواند چنین کند

چگونه، چرا به دنیا آمده ای؟

هم چون یک بذر زاده شده ای

می توانی همان بذر بمانی و بمیری

اما می توانی گل باشی و بشکفی

می توانی درخت باشی و ببالی.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 20:59  توسط رها  | 

عقابی پرید

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی
دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 1:36  توسط رها  | 

کفش

روزي گاندي در حين سوار شدن به قطار يك لنگه كفشش درآمد و روي خط آهن افتاد. او به خاطر حركت قطار نتوانست پياده شده و آن را بردارد.در همان لحظه گاندي با خونسردي لنگه ديگر كفشش را از پاي درآورد و آن را در مقابل ديدگان حيرت زده اطرافيان طوري به عقب پرتاب كرد كه نزديك لنگه كفش قبلي افتاد.يكي از همسفرانش علت امر را پرسيد. گاندي خنديد و در جواب گفت: مرد بينوائي كه لنگه كفش قبلي را پيدا كند، حالا مي تواند لنگه ديگر آن را نيز برداشته و از آن استفاده نمايد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 0:6  توسط رها  | 

نگذار كه به آرامی بميري

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميري
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 13:24  توسط رها  | 

شام آخر

 لئوناردو داوينچي هنگام کشيدن تابلوي شام آخر دچار مشکل بزرگي شد: مي‌بايست نيکي را به شکل عيسي و بدي را به شکل يهودا، از ياران مسيح که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي‌کرد. کار را نيمه‌تمام رها کرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا کند. روزي در يک مراسم همسرايي، تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي‌آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است، به کليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه وخودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداري کرد. وقتي کارش تمام شد، گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلاً ديده‌ام. داوينچي با تعجب پرسيد: کي؟ سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که دريک گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم.

(پائولو کوئيلو - برگرفته از کتاب شيطان و دوشيزه پريم)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 4:22  توسط رها  | 

گداي نابينا

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگار خلاقي از کنار او مي‌گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم‌هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟
روزنامه‌نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي‌شد: امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آنرا ببينم !
وقتي کارتان را نمي‌توانيد پيش ببريد، استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترين‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل، فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است.لبخند بزنيد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 2:35  توسط رها  | 

یا لطیف

هزار و يک اسم داري و من از آن همه اسم لطيف تو را دوست تر دارم که ياد ابر و ابريشم و عشق مي افتم . خوب يادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسيم .
بس که لطيف بودم ، توي مشت دنيا جا نمي شدم . اما زمين تيره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختي اش گرفت و دستم به تيرگي اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و ديوار . ديگر نور از من نمي گذرد ، ديگر آب از من عبور نمي کند ، روح در من روان نيست و جان جريان ندارد.
حالا تنها يادگاري ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ي دلم پنهانش کرده ام ، گريه نمي کنم تا تمام نشود ، مي ترسم بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه ببارد.
يا لطيف ! اين رسم دنياست که اشک ، سنگ ريزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ اين رسم دنياست که شيشه ها بشکند و دل هاي نازک شرحه شرحه شود؟
وقتي تيره ايم ، وقتي سراپا کدريم به چشم مي آييم و ديده مي شويم ، اما لطافت هر چيز که از حد بگذرد ، ناپديد مي شود.
يا لطيف ! کاشکي دوباره ، تنها مشتي از لطافتت را به من مي بخشيدي تا من مي چکيدم و مي وزيدم و ناپديد مي شدم ، مثل هوا که ناپديد است ، مثل خودت که ناپيدايي.
يا لطيف ! مشتي ، تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 0:28  توسط رها  | 

رفتن،حتي اگر اندکي

پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني. مي‌‌دانست که هميشه جز اندکي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
دوست من تقديرش را دوست نداشت و آن را چون اجباري بر دوش مي‌کشيد.
پرنده‌اي در آسمان پر زد، سبک؛ دوست کوچولوي من رو به خدا کرد و گفت:
اين عدل نيست، اين عدل نيست. کاش پشتم را اين همه سنگين نمي‌کردي. من هيچ‌گاه نمي‌رسم، هيچ‌گاه.
خدا کوچولو  را از روي زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کره‌اي کوچک بود.  و گفت:
نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ‌کس نمي‌رسد. رسيدن در کار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندکي. و هربار که مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور کن آن چه بر دوش توست، تنها لاکي سنگي نيست، تو پاره‌اي از هستي را بر دوش مي‌کشي؛ پاره‌اي از مرا.
خدا کوچولوي سنگي را بر زمين گذاشت.                                                                        
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه‌ها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندکي و پاره‌اي از «او» را با عشق بر دوش کشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 17:45  توسط رها  | 

غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد.پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست. 
پائولوكوئيلو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 20:44  توسط رها  | 

حكايت

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 1:18  توسط رها  |